انواع خر (طنز)
ادامه مطلب
علمی - تا پايان سال 1390 بزرگترین وبلاگ علمی ایران با 16 رشته دانشگاهی در سطح ارشدمعرفی می شود
- دو مرد متاهل با هم درد دل می کردد. یکی از آنها از صرفه جویی خانمش تعریف می کرد و می گفت: بله ... نمی دونی زن من در زندگی چقدر صرفه جوست!
مرد دوم آهی کشید و گفت: خوش به حالت، تو را به خدا از صرفه جویی او برای زن من هم بگو تا یاد بگیرد. مرد اولی سری تکان داد و گفت: راستش همین امروز تا شنید در یکی از شهرهای دور فروشگاهی حراج کرده و جوراب را بسیار ارزان میفروشد، فوراً یک بلیت هواپیما گرفت تا برود و یک جفت جوراب بخرد و برگردد.
*********
- شوهر به زن: باز که لباس نو خریدی؟
زن: بله عزیزم، چون طاقت دیدن آن لباس کهنه را نداشتم.
شوهر با عصبانیت: عزیزم، من هم طاقت دیدن لباس نو را ندارم.
*********
- زن: دیشب باز توی خواب حرف می زدنی.
شوهر: چه کار کنم. تو بیداری که تو مهلت نمی دی!
*********
- زن رو به شوهرش کرد و گفت: عزیزم ، دیشب در خواب دیدم یک پالتو پوست خوش رنگ برای من خریدی، تعبیرش چیه؟
شوهر با خون سردی گفت: تعبیرش اینه که باید رنگ پالتو پوست را تو خواب ببینی!
*********
- به مردی خبر دادند که مادر زن شما در رودخانه افتاده است. مرد برخلاف جهت آب شروع به دویدن کرد.
از او پرسیدند: مرد حسابی آب که سربالا نمی رود چرا داری از این طرف می روی؟
مرد گفت: آخه شما مادر زن مرا نمی شناسید. او همه کارهایش برعکس دیگرانه!
*********
- زن: مرد نگاه کن چه عکس قشنگیه مال هجده سالگی من است.
مرد: مگه اون وقت ها دوربین هم بوده؟!
*********
- مادر زن: خب داماد عزیزم از کار و بارت راضی هستی؟
داماد: بله دیروز یک ماشین لباسشویی و یک ماشین ظرفشویی خریدم و کارم یه خورده سبک شده!
*********
- مردی با یک بینی بزرگ از دختری خواستگاری کرد و در تعریف خود گفت: من مردی هستم که بار سختی ها را به دوش می کشم.
دختر جوان گفت: به طور حتم همین طور است. وگرنه 35 سال این بینی را باخود نمی کشیدی!
*********
- زن پس از یک دعوای مفصل به شوهرش گفت: هزار مرتبه مادرم گفت که باهات ازدواج نکنم اما من به خرجم نرفت ... شوهر با خوشحالی گفت: پس باید امروز به پابوس مادرت برم چون واقعا زن خیرخواهی بود و من خبر نداشتم!
*********
عشق به خانواده
- وقتی که پسر پیشنهاد ازدواج کرد، دختر با تعجب پرسید: اما شما تنها سه روز است که مرا می شناسید.
پسر گفت: اختیار دارید، بیشتر از این مدت که فکر می کنید شما را می شناسم چون مدت دو سال در بانکی که پدرتان حساب دارد کار می کنم.
*********
- دختری برای تو پیدا کرده ام که نمی دانی چقدر خوب است، هم زیباست و هم املاک زیادی دارد.
ممکن است صورتش را ببینم؟
بله بیا این عکس اوست. صورت خودش را نمی خواهم، صورت املاکش را می خواهم.
*********
- به پیرمردی گفتند چرا تا حالا ازدواج نکرده ای؟ جواب داد: آن وقت ها من دختری را می دیدم، می گفتم: عجب! من با کسی که همسن مادرم است چرا ازدواج کنم؟ حالا هر دختری را می پسندم، می گوید: عجب من با پدربزرگم چرا ازدواج کنم!
*********
- اولی: آیا تو تا به حال عاشق شده ای؟
دومی: بله. یک مرتبه عاشق دختری شدم و رفتم زیر پنجره اتاقش و برایش آواز خواندم و او هم یک گل سرخ قشنگ به سویم پرتاب کرد!
اولی: لابد آن گل توی یک زر ورق خیلی قشنگ بود.
دومی: نه توی یک گلدان خیلی بزرگ بود.
*********
- خب سیامک جون، بگو ببینم این چند روز که رفته بودی مرخصی، خوش گذشت؟
خیلی؛ استراحت کافی کردم. حتماً رفتی مسافرت. نه اتفاقاً همه مرخصی ام رو تو خونه بودم. پس چطور به تو این همه خوش گذشت؟ هیچی روز اول با زنم دعوام شد. دیگه باهام حرف نزد تا مرخصی ام تمام شد.
*********
- یک پیرمرد دو بلیت برای خود و خانمش خرید و وارد سینما شد. خانمش جلوتر وارد سالن شد. کنترل چی وقتی بلیت ها را گرفت، اشاره به خانم کرد و گفت: این خانم با شما هستند؟ پیرمرد آهی کشید و گفت: بله متاسفانه شصت ساله که با منه آقا.
*********
- دو دوست پس از مدت ها در خیابان همدیگر را دیدند. پس از احوالپرسی یکی از آنها گفت: دوست عزیز ، سابقا دختری را هر روز در کنار تو می دیدم که با هم به سینما و تئاتر می رفتید، آیا نامزد بودید؟
بله نامزد بودیم، لابد حالا میانه شما به هم خورده که دیگر با هم به سینما نمی روید؟ نه با هم ازدواج کردیم!
*********
- زن: مگه بهت نگفتم که مواظب سر رفتن شیر باش؟ شوهر: چرا، من هم مواظبش بودم. درست سر ساعت هفت و سی و سه دقیقه سر رفت.
*********
- عکاس به مردی که می خواست با زنش عکس بگیرد ، گفت: اگر می خواهید یک عکس کاملا طبیعی بگیرید، بهتر است، خانم و شما دو نفری رو به دوربین لبخند بزنید. مرد گفت: اما طبیعی تر آن است که خانم دستش را توی جیب من بگذارد و در حالی که من گریه می کنم، یک عکس بگیرد؟
*********
عشق
- رفیق شنیدم می خواهی عروسی کنی، درسته؟ بله. پس چرا با یک دختری که بی فکر است می خواهی عروسی کنی؟ این حرف ها چیه می زنی، از کجا می دونی که بی فکره؟ از اینجا که حاضر شده زن تو شود.
*********
- دختر: بالاخره مرا از پدرم خواستگاری کردی؟ پسر: بله. دختر: پدرم چه گفت؟ پسر: سرش را روی شانه ام گذاشت و زار زار به حالم گریست.
*********
- زن: به نظر من با یک ذره عقل و شعور می شود جلوی خیلی از طلاق ها را گرفت. شوهر: کاملاً درست است همچنین جلوی خیلی از ازدواج ها را.
*********
- شوهر به زنش گفت: تو را به خدا حالا به دوستت تلفن نکن. زن پرسید چرا؟ شوهر گفت: برای اینکه دو ساعت دیگر می خواهیم شام بخوریم.
*********
- زن: ببین عزیزم، دیروز رفتم آرایشگاه موهایم را کوتاه کردم. حالا دیگر شبیه پیرزن ها نیستم. شوهر: البته عزیزم، حالا درست شبیه پیرمردها شدی!
*********
- مردی با دوست خودش درد دل می کرد که زنم تمام دارایی ام را برداشت و رفت. دوستش گفت: خوش به حال تو، زن من تمام دارایی ام را برداشت و ماند و نرفت.






تصمیم های عاقلانه باشدداستان پدری روستایی، و پسرش
|
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش |
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
به یاد بهترین استاد اخلاق قرن( دکتر علی شریعتی)
پایان نامه
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامه ات چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و به شدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامه ام که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟
جغرافياى خانم ها
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى.
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در سن 30 تا ۳۵سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند..
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود.
جغرافياى آقایان
از 18 تا 50 سال مثل ايران راهنما و حلال مشکلات دنيا ولي در كار خود مانده .
در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال يافته شوروی سابق: با یک گذشته ی درخشان.
بعد از 65 سالگى، شبيه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند
دانشجوی موسیقیام؛ شش ترم باید معارف بخونم که توش نوشته موسیقی حرامه...
ایران تنها کشوریه که پرچم کشورش را به زبان کشور دیگری نوشتهاند.
|
|
یارو تو خیابون یه طرفه خلاف میآد بعد راهنما میزنه!
ملیپوشـــــآنپیروزباشید بیست تا طلا گرفتن هممش انفرادی، پونزدهتاش هم تو ورزشهای دعوایی و رزمی!
پارک ملی گلستان داره تو آتیش می سوزه دو تا چرخبال فرستادن، بعد ( احمدی نژاد ) داره میآد زنجان از پریروز ده تا چرخبال دارن هی اون بالا واسه خودشون بیخودی می چرخن.
پل میسازن با اونهمه عظمت که مثلا میشه سومین نماد تهران، بعد اسمش رو میذارن جوادیه!
زندان اوین با این هیاتعلمیای که داره از سال دیگه مستقیم دانشجو بگیره دیگه!
اتوبوسمون با یه اتوبوس دیگه تصادف کرده، مسافرای اتوبوس با مسافرای اون یکی اتوبوس جروبحث و زدوخورد میکنن!
یه میلیون وام میخوایم بگیریم، میگن ده میلیون پول باید تو حسابت باشه!
اوایل هروقت تجمع میشد، سپاه میریخت تو خیابون، بعد هروقت واسه تجمع قرار گذاشته میشد، سپاه میریخت تو خیابون، حالا هروقت یه کاری میکنن که خودشون میدونن کار درستی نیست و باید تجمع بشه، سپاه میریزه تو خیابون!
پوشکِ بچه از غذایِ بچه گرونتره!
این کارمندای ادارات دولتی، اگه یه وقت اعتصاب کنن، هیچ کس متوجه اعتصابشون نمیشه!
میگه سرزده به دیدار خانوادهی سه شهید رفت، بعد وقتی داره از در میآد تو، دوربین تو خونه ست!
رفتیم نمایشگاه بینالمللی رسانههای دیجیتال، بیشتر نمایشگاه دفاع مقدس بودش!
آمار جراحی بینی انجام شده درتهران 23 برابر کل قاره آسیا است،
جلسه پخش و نقد فیلم آواتار (جیمز کامرون) با حضور حجت الاسلام عاشوری!
دانشگاه میزنن شروع سال تحصیلی یک مهر، بعد استاداش بیست مهر میان، بعد دانشجوهاش یه ماه بعدش!
همه جای دنیا فوتبال بازی میکنن، واسه صلح و دوستی و آفریقا و ایدز و یونیسف و بازی جوانمردانه و این چیزا تبلیغ میکنن، اینجا تو مهمترین بازی، وسط زمین مینویسن "اسرائیل نابود خواهد شد!"
هر بلای طبیعی که سر خارجیها بیاد عذاب الهیه، ولی هر بلای طبیعی که سر ایرانیها بیاد امتحان الهی!
ساعت چهارصبح چراغقرمز چهار راه ایران خودرو صدوسیوهفت ثانیه!
ترم دیگه فارغ التحصیل میشم، هنوز کارت دانشجوییم صادر نشده!
از بس رییسجمهو مملکت بیادبه، تلویزیون هم سخنرانیاش رو سانسور میکنه!
واسه هفتهی نیرو انتظامی پلیسا دارن رژه میرن، روش آهنگ دزدان دریایی کارائیب پخش میشه!
الاغهای امامزاده داوود رو کرایه میدن ساعتی بیست تومن. بعد حقالتدریس استادیار مملکت، ساعتی ده تومنه!
مشهد خط مترو ساختن٬ بعدِ چند سال از چین واگن خریدن از تونل بزرگتر! توش نمیره!
طرف با کلی ادعا رفته سوئد درس بخونه. بعد مقالههاش رو از همدانشگاهیهای سابقش توی ایران میگیره.
کودک ده ساله پشت موتور نشسته، یه دستش توی گچه. خلاف هم میره.
دوازده سال مدرسه غیرانتفاعی، واسه چهار سال دانشگاه دولتی!
وقتی رییسجمهور مملکت در سازمان ملل سخنرانی میکنه، بهترین موقع برای نظافت کف سالن و صندلیهاست!
صدا و سیما تا شش ماه بعد از ماه رمضان، پشت صحنه سریال پخش میکنه،
دلمون خوش بود به همین تک و توک کارهای مهران مدیری که از تلویزیون ببینیم که اونرو هم پولی کردن،
عتیقه و اشیای باستانی رو عوض اینکه سازمان میراث فرهنگی کشف کنه، نیروی انتظامی کشف میکنه!
اول میگن تاریخ هخامنشی باید از کتابا حذف شه، بعد میگن «کوروش» بسیجی بوده!
آخه این مملکته داریم؟